یک داستان کوتاه کوتاه کوتاه...

گنجشک به خداگفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم،سرپناه بی کسیم بود.طوفان تو آن راازمن گرفت،کجآى دنیای توراگرفته بودم؟؟؟خداگفت:ماری درراه لانه ات بودتوخواب بودی بادراگفتم لانه ات را واژگون سازد،تاتوازخطرایمن بمانی!!!!!

/ 3 نظر / 12 بازدید
شقایق

خیلی خوشگل بود,واقعا اینطوره مرسی[قلب][ماچ]

معصومه

ایول خوشم میاد مثل خودم وب خوشگلی داری[لبخند]

الناز

قشنگ بود !!![دست][دست][چشمک]